روز پنجم محرم به یاد حضرت قاسم (ع)
سيـــزده ساله يوسف به عمــــو ياور شد
نامه سبز حسن سوخت دل سرخ حسين
چشمش از ديدن سـر خــط بـــرادر تر شد
يوسف يوسف زهــــرا چـو نقابش برداشت
چشم شمشير زنان خيـــره بر آن دلبر شد
در حرم مورد تشويــــق و به ميدان مصـاف
باعث خيــــرگی چشـــــم همه لشگر شد
لشگــــر كوفه ز رزمش متحيـــــر كه چنين
شــور رزمندگی اش زنده كن حيــــدر شد
گفت داغش به دل پيـــر و جـــــوان بگذارم
آنكـــه در جنـگ شجاعـــــان يل نام آور شد
كشت هفتــاد سوار از پی يك حمله سخت
پهلوانـــــان عــــــرب را ز همـــــه برتــر شد
محو شد طايفـــــه ازرِق شامي ، ز يهــــود
گوئيـــــا بار دگــــر فتـــــح از او خيبـــر شــد
يا علـــی ذكـر لبش بود كه فرقش بشكافت
سجــــده ســـرخ ادا كرد و بپــــا محشر شد
سينــــهاش خرد چــــو شد كرد صدا وا اماه
زير ســــمهای ستـــور سينه زن مــادر شد
دست و پا ميزد و با درد عمـــو را ميخواند
بر زميـــن پا زدنش چون پســـر هاجـــر شد
ميدرخشيد رخش چونكه به ميدان ميرفت
پر ز خــون بود سرش چون بدنش پـرپـر شد
سروده : محمود ژولیده
سر بازار مصـر ، پیـری با کلافـی از نـخ برای خریـد یوسف انتظــار می کشید. به او گفتند با قیمتی که پادشـاه مصـر پیشنهـاد کـرده است یوسف را به تو نخواهند داد گفت : میدانـم ولی میخواهم به عدد مشتریان یوسف بیفزایم !