یاران !
این هم یکی دیگر از دلنوشته هایم !
دوستی برايم نوشته بود :
دلا ياران ســه قسمند ار بدانی
زبـــانی اند و نانی اند و جــانی
بـــه نانی نــان بده از در برانش
محبت كــن بــه يــــاران زبــانی
وليكـــن يار جــانی را نگـــه دار
به جانش جان بده تا می توانی
در جوابش نوشتم :
مـــن مقيــم وادی حيـــرانيـــم
شهره ی صحرای بی سامانيم
من كه نانی نيستم در دوستی
اينچنين از درگهت می رانيم ؟
من زبانی نيستم چون خامشم
حالتـــم گويد كه من هجـرانيــم
باليقين در عشق جانی نيستم
مفتخــر از كسوت بی جــــانيم
چند می پرسی زمن راه نجـات
من كه در قــاب تنـــــم زندانيـم
عاقلان را سهم از هستی ، بقا
من كه شيدايــــم ، يقينـاً فانيم
اين عبــارت نقش رخسار نعيم
گرچه پيدايم ، ولي پنهـــــانيم!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 16:6 توسط علی نعیمی پور
|
سر بازار مصـر ، پیـری با کلافـی از نـخ برای خریـد یوسف انتظــار می کشید. به او گفتند با قیمتی که پادشـاه مصـر پیشنهـاد کـرده است یوسف را به تو نخواهند داد گفت : میدانـم ولی میخواهم به عدد مشتریان یوسف بیفزایم !