مدتی است بدلایل مشغله های فراوان حضورم در وبلاگ کمرنگ شده و البته همچنان از نوشته های عزیزان بهره مند می شوم . دوستان عزیز و بزرگوارم  همواره بنده را مورد لطف و محبت خود قرار داده و دلنوشته های ناچیزم را مطالبه می کنند . اینهم دلنوشته ای دیگر در وصف هجران حجت بن الحسن المهدی (روحی و ارواح العالمین له الفداه ) .

آن شب که سخن با تو به صد راز بگفتـم

تا وقت سحـــر در غمت ای يــار نخفتـــم

در خلـــوت انســـم بـــه تمنـــای تو بودم

نزديک بدی تـــا ز غــــم از پــای بيفتـــــم

من لذت خـــود بردم و تا وقت سحــرگـاه

 اندر طلبت گوهـری از اشـــک بسفتـــم

يعنی نرسيـــدم بـه وصـــال تــو و ليکــن

 از صحبت عشـــق تــو نوايـی بشنفتــم

از راهگــذار تو اگــــر گـرد بپـــا خــــاست

من خاک غـم و عشق تو از ديده نــرفتـم

دلداده به معناي تو ای ســرو خرامــــان

نی ديدم و نی در همــه آفـــاق شنفتــم

می خواند نعيم اينهمه آوای جگــر سوز

تا وقت سحــر در غمـت ای يار نخفتـــم