در خلوت انسم
مدتی است بدلایل مشغله های فراوان حضورم در وبلاگ کمرنگ شده و البته همچنان از نوشته های عزیزان بهره مند می شوم . دوستان عزیز و بزرگوارم همواره بنده را مورد لطف و محبت خود قرار داده و دلنوشته های ناچیزم را مطالبه می کنند . اینهم دلنوشته ای دیگر در وصف هجران حجت بن الحسن المهدی (روحی و ارواح العالمین له الفداه ) .
آن شب که سخن با تو به صد راز بگفتـم
تا وقت سحـــر در غمت ای يــار نخفتـــم
در خلـــوت انســـم بـــه تمنـــای تو بودم
نزديک بدی تـــا ز غــــم از پــای بيفتـــــم
من لذت خـــود بردم و تا وقت سحــرگـاه
اندر طلبت گوهـری از اشـــک بسفتـــم
يعنی نرسيـــدم بـه وصـــال تــو و ليکــن
از صحبت عشـــق تــو نوايـی بشنفتــم
از راهگــذار تو اگــــر گـرد بپـــا خــــاست
من خاک غـم و عشق تو از ديده نــرفتـم
دلداده به معناي تو ای ســرو خرامــــان
نی ديدم و نی در همــه آفـــاق شنفتــم
می خواند نعيم اينهمه آوای جگــر سوز
تا وقت سحــر در غمـت ای يار نخفتـــم
سر بازار مصـر ، پیـری با کلافـی از نـخ برای خریـد یوسف انتظــار می کشید. به او گفتند با قیمتی که پادشـاه مصـر پیشنهـاد کـرده است یوسف را به تو نخواهند داد گفت : میدانـم ولی میخواهم به عدد مشتریان یوسف بیفزایم !