شام غریبان
بنویسید که جـــز خون خبری نیست کــه نیست
به تــن این همه سردار سری نیست که نیست
بنــــویسیـــد که خـورشیـــد به گــــودال افتـــاد
و پس از شـام غریبان سحری نیست که نیست
آتش از بــــال و پر سوختــــه جــــان می گیــرد
زیر خـــاکستر مــــا بال و پری نیست که نیست
یــک نفــــر سمــت مدینــــه خبــــرش را ببــــرد
پس از این ام بنیــن را پســری نیست که نیست
یــا به آن مــــادر سرگشتــــه بگوییــــد : نگــــرد
چون ز گهــــواره ی اصغر اثری نیست که نیست
تــازیـــانــــه بــــه تســـلای یتیمـــــی آمـــــد !!
تازه فهمیـــد که دیگـــر پدری نیست که نیست
سروده : مهدی زنگنه
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۳ ساعت 6:14 توسط علی نعیمی پور
|
سر بازار مصـر ، پیـری با کلافـی از نـخ برای خریـد یوسف انتظــار می کشید. به او گفتند با قیمتی که پادشـاه مصـر پیشنهـاد کـرده است یوسف را به تو نخواهند داد گفت : میدانـم ولی میخواهم به عدد مشتریان یوسف بیفزایم !