به بهانه فرارسیدن سالروز شهادت حضرت زهرا ( س )
موجــی رسید هیبت دریــا تکان نخـورد
آتش گـــرفت دامنش اما تکــان نخـورد
او قــول داده بود فــدای علـــی شــود
در پشت در به خـاطر مولا تکـان نخورد
زهـرا خودش علیست چـرا کم بیاورد؟
چون کــوه از مقابل آن هـا تکان نخورد
بـا هیبت از حــریم ولایــت دفــاع کــرد
طوری که آب در دل مــولا تکـان نخورد
مسمــار لعنتی به پرش گیــر کرده بود
این بود علتش اگـر از جــا تکـان نخورد
آن ضربه ی غلاف مگر که چه کرده بود
از آن به بعــد بازوی زهـــرا تکان نخورد
آتش گـــرفت دامنش اما تکــان نخـورد
او قــول داده بود فــدای علـــی شــود
در پشت در به خـاطر مولا تکـان نخورد
زهـرا خودش علیست چـرا کم بیاورد؟
چون کــوه از مقابل آن هـا تکان نخورد
بـا هیبت از حــریم ولایــت دفــاع کــرد
طوری که آب در دل مــولا تکـان نخورد
مسمــار لعنتی به پرش گیــر کرده بود
این بود علتش اگـر از جــا تکـان نخورد
آن ضربه ی غلاف مگر که چه کرده بود
از آن به بعــد بازوی زهـــرا تکان نخورد
سروده : علی اکبر لطیفیان
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 5:56 توسط علی نعیمی پور
|
سر بازار مصـر ، پیـری با کلافـی از نـخ برای خریـد یوسف انتظــار می کشید. به او گفتند با قیمتی که پادشـاه مصـر پیشنهـاد کـرده است یوسف را به تو نخواهند داد گفت : میدانـم ولی میخواهم به عدد مشتریان یوسف بیفزایم !